
ما را در سایت ❀❤❀کلبه رویاها❀❤❀ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: فاطمه
بازدید: 310
پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟ ![]()
دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟ ![]()
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ ![]()
دختر : تهران/ نازنين/ ۲۲ ![]()
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه. ![]()
![]()
دختر: مرسی! شما مجردين؟ ![]()
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟ ![]()
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟ ![]()
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟ ![]()
دختر : من فارغ التحصيل رشته ي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. ![]()
پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم. ![]()
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟ ![]()
پسر: من بچه ي تجريشم. شما چی؟ ![]()
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ ![]()
پسر: خيابون دربند. شما چی؟ ![]()
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟ ![]()
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟ ![]()
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده ي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه ي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!![]()
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......![]()
ما را در سایت ❀❤❀کلبه رویاها❀❤❀ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: فاطمه
بازدید: 138
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
ما را در سایت ❀❤❀کلبه رویاها❀❤❀ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: فاطمه
بازدید: 230
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
ما را در سایت ❀❤❀کلبه رویاها❀❤❀ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: فاطمه
بازدید: 153
این بوی غربت است
که می آید
بوی برادران غریبم
شاید
بوی غریب پیرهنی پاره
در باد
نه !
این بوی زخم گرگ نباید باشد
من بوی بی پناهی را
از دور می شناسم :
بوی پلنگ زخمی را
در متن مه گرفته ی جنگل
بوی طنین شیهه ی اسبان را
در صخره های ساکت کوهستان
بوی کتان سوخته را
در مشام ماه
بوی پر کبود کبوتر را
در چاه
این باد بی قراری
وقتی که می وزد
دلهای سر نهاده ی ما
بوی بهانه های قدیمی
می گیرد
و زخمهای کهنه ی ما باز
در انتظار حادثه ای تازه
خمیازه می کشند
انگار
بوی رفتن
می آید
ما را در سایت ❀❤❀کلبه رویاها❀❤❀ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: فاطمه
بازدید: 144